دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
#سهراب_سپهری

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

۱۵ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

ساعت ۲۰روز چارشنبه تصمیم گرفتیم بریم مسافرت،کجاشو هم نمیدونستیم،بار و بندیلمونو بستیمو من به دوستم گفتم که پنجشنبه نمیرم مدرسه؛این شد که دیروز و امروز نمک آبرود بودیم.

از آب و هوای خوبش که نمیگم چون فک کنم بدونین هواش تو این خلوتی چجوریه :)

منظره اش و همه چیش خوب بود و خوش گذشت.

روزش با دور دورش،شبش با تاب و نیمکت دنج و صدای حامد همایون و علیرضا افتخاری و امثالهم :)

الان موندم دو تاامتحان فردا رو چیکار کنم :)


ولی خوابی که دیدم یکم فکرمو مشغول کرد.

خواب دوست بچگیامو دیدم که داشتیم تو بغل هم گریه می کردیم

داشت می گفت من که بهت گفته بودم نمیخوام داداشم با اون دوستت رابطه ای داشته باشه،بعد که همه چی بهم خورد من ذره ذره آب شدن داداشمو دیدم.

خیلی عجیب بود :|)

  • saeede sa

لعنتی!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

به مامانم میگم مامان چیا از زیست دبیرستان یادته؟ :)

+بدن ما گلبولهای قرمز و سفید داره،آئورت،بطن بزرگ،بطن کوچک(خندش گرفت؛گفت چپ و راست نبود؟)

تمام این مطالبی که گفت برا ابتدایی و راهنمایی بود:)

و همانا مادری دارم که گاهی شوخی های بامزه اش کلی ما را می خنداند؛این مکالمه ها با قیافه های جالب ما جالب تر است دیگر :)



امروز رفتیم خانه ی جدید پزشک آینده ی اِمان،ترم اول است تازه.


نمی دانم من خودبِیبی پندار هستم یا بقیه زیادی بزرگ می زنند؟!

فقط سه سال از من بزرگ تر است؟چقد بزرگ شدم من:دی

یک لحظه،تمام بچگهایمان آمد جلوی چشمم.

هنوز هم که یادِ کارهای بامزه امان می افتم خنده ام می گیرد.

فقط اینکه چقدر زود بزرگ می شویم ماها.

+روزانه نوشت،حس نوشت؛هر چه که اسمش را بذارید بیش از این نمی توانم از حس خوبی که داشتم بنویسم. :)

  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

میز مطالعه

به چالش میز کار_یک آشنا پیوستیم :)

و جایزه ی بی کیفیت ترین عکس به من تعلق می گیره


اون برد رنگی رنگی حاوی جملات انگیزشی،نمودار تحصیلی رو به پایینم:| می باشد.

به دلیل اینکه قفسه ی کتابخانه زمانی درون دیوار بود اندازه اش با میز هماهنگی ندارد :دی


و در آخر باشد که در درس ها و کارهایمان موفق و رستگار باشیم :)


  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

لطفا!

اگه بگن دنیای مجازی رو توصیف کن مطمئنا یه بخش بزرگش رو میذارم کنار و یه بخش کوچیکش رو در نظر می گیرم و می گم پناهگاه

چرا؟چون این بخش از آدماش مهربونن،روشنفکرن،درکم می کنن و اصن همه ی خوبیا رو داره این قسمت:)

ولی جدا از شوخی این بخشش که من میگم وبلاگمه بهم آرامش میده

آخه میتونم بنویسم و بگم هرچی توی دلمه و ناراحت این نباشم که چجوری قضاوت میشم.

این که غیبت بقیه رو کنم بدون اسمشون و خیالم راحت باشه از اینکه کسی نمیشناستشون و بار گناه اونا رو هم بدوش نمی کشم:)))

حرف بزنم بدون اینکه سرزنش بشم.

ولی این روزها حس بدی دارم،احساس می کنم پناهگاهم تسخیر شده.

آخه اتفاقی از دهنم پرید وبلاگ دارم آدرسشو خواستن:|

از نتایجش اینه که

خیلی دوس دارم غیبت کنم ولی اسمشم که نگم یه چند نفر می فهمن:\عذاب وجدان دارم:|)

یا نمیتونم از احساساتم بنویسم و...



و اینکه کلا یه چند نفر از دوستام اخبار جدید از منو دارن.

یعنی میدونم چرا ها؛دوستام از رو لطفی که دارن همدیگه رو که میبینن میپرسن از سعیده چخبر؛اینه که اون دسته از پستای وبلاگم خبردار میشن و اون دسته ی دیگه،از سعیده ای در کلاس :)

چیز بدی نیست ولی حس بدی دارم.



فقط خواستم بگم مسلما اگه قرار بود ک از آب خوردنمم خبر داشته باشین زنگ می زدم میگفتم یا پست میذاشتم،یا اگه قرار بود اونا از پستام خبر داشته باشن تو مدرسه جار میزدم.غیر از اینه؟

لطفا!

  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

توبه کردم و می خوام درس بخونم اما وقتم کمه،مسلما این سری هم قلمچی رو خراب می کنم:|

اینجاست که می گم کاش ساعت برنارد داشتم:)


یه قوطی سکه ی پهلوی دارم.

جیحون پنج ریالی رو برداشته میگه اینو نگاه کن قلب کشیدن:) (حین گفتن این جمله چشاش قلبی بود)


کتاب های خیلی سبز رو خیلی دوس دارم،مقدمشو بیشتر :دی

خب دیگه،دعا کنید به کارام برسم.

شما هم موفق باشین.


عزت زیاد

  • saeede sa
  • ۲
  • ۰

گوگولی بلاگر

خب خب چالش گوگولی بلاگره و من با یه عکس کاملا بی کیفیت اومدم :)

  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

:)

  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

از جلو نظام!

سلام سلام.

امروز صبح برنامه صبحگاهی نوبت کلاس ما بود و چون عجله داشتیم مجبوری مجری شدم:دی

منِ مجری:

سلام،صبح بخیر

اولین برنامه قرآن و ازین حرفا

بعد که رفتم کنار دوستان اشار کردن خاک تو سرت از جلو نظام اینا رو نگفتی.

بعدش یه جمله از علی میرصادقی گفتم:

یه دکتر خیلی باحال کشف کرده 

بزرگترین مرض انسان اینه که با مشکلات خیلی کوچیک مثل خواب زیاد،کم بودن تلاش و... آرزو های بزرگ رو از خودش می گیره.

بعد گفتم برنامه ی آخر نیایش

بچه های سر صف با خنده:سرود ملی یادت رفت.

حالا انقدر خندم گرفته.

داشتیم سرود ملی میخوندیم.

ناظم با لبخند گفت الان چی گفتی؟

+یه جمله از آقای میرصادقی

-آفرین،خیلی ممنون


تازه بچه ها هم تشکر کردن که موجبات خنده اشون رو فراهم کردم:)))

اول صبحی سرحال شدن همه:دی

سر کلاس هر یه ربع یادم میومد، باز خندم می گرفت.

  • saeede sa