دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
#سهراب_سپهری

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

۱۷ مطلب با موضوع «دله دیگه گاهی می خواد بنویسه» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

چیکارت کنم؟

هی استوری میذارم که ریپلای کنه. نمیکنه لعنتی نمیکنه.

چیکار کنم که حرف بزنم بات؟ هوم؟ دلم تنگ میشه برات خب!

پسره ی عن. دوس دارم بلاکش کنم که اعصابمو بهم نریزه :||||

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

نشد...

چقد دلم میخواست امشب یکیو داشتم بش میگفتم دوستت دارم

الکی برا خودمون رویا میبافتیم

نشد...




 دو روزه دارم فک میکنم چرا مثل همه ی دوستام کسیو ندارم که کلی حرف عاشقونه بزنیم. بهتر که نیست ولی یهو دیدن عاشقونه های دوستام اثر گذاشت خب :))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

بی تو

سلام. این پست همون پست قبلیه ولی ویرایش شده.

نکته ای که باید بگم اینکه این مطلب خصوصی نیست و فقط تمرین نوشتنه🌸مرسی که دوباره می خونید.

دلبر؟ خبر داری از حالم؟ خبر داری امروز زدم آینه ی خونه رو شکستم که نبینم خودم رو که بدون تو چه حالی ام. چه حالی ام که شبیه روزگار قبل از تو نیستم؟
ببین چه کردی با زندگیم که این روزا حتی آینه ها هم دلِ دیدن جای خالیت کنار من رو ندارن که بخندی و بگی وایستا همینجوری یه سلفیِ جلو آینه ای بگیریم یادگاری از حال خوبمون.
یادته برات می خوندم:
من روزه ی آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو کسی را که به غیر از تو کسی نیست
اون موقع این بیت برام قشنگ بود الان اما مزه ی درد میده؛ بوی خونی که وقتی با مشت آینه رو خردش کردم تو خونه پیچیده بود.
راستی دلبر؛ گفته بودم نمیدونم چرا این روزا دست و دلم به کاری نمیره؟ یادم اومد! آخرین بار لای موهات جا گذاشته بودمشون. نگهشون داشتی؟ یا مثل تموم خاطراتمون انداختیش تو سطل زباله ی گوشه ی مغزت؟
لعنتی چرا باهام حرف نمیزنی؟ نمی گی دلم برا صدات تنگ می شه؟ حتی به ذهنتم خطور نمی کنه که انقد خوب حال "ون گوک" رو درک کنم که سخت نباشه برام هدیه کردن گوشم اگه قول بدی براش آواز بخونی!
چقد دلم می خواست تموم آینه ها عکسمونو قاب بگیرن تا صدای خنده امون گوش فَلَکو کر کنه. نشد...
#صایاد

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

آخ ازش

یه مراسمی دعوت شدم که میدونم نمیصرفه رفتنم ولی احتمال هشتاد درصد اونم هست :)))
دوست دارم ببینمش ولی میترسم اگه نباشه جلو خودم ضایع شم :)))
میترسم هی چشم بچرخونم و نباشه و حسرت دیدنشو بخورم.
میترسم همه بفهمن چشمم بهشه.
می ترسم :)))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

فرصت نداد!

+یه موقعی‌ به خودم می‌گفتم هر موقع حس کردم کسی لیاقت اینو داره که عمرمو صرفش کنم،عشق خرج کنم براش حتما عاشقش میشم!اومد تموم معادلات منو بهم ریخت.

-مگه لیاقتت رو نداره؟

+مهلت نداد بفهمم.‌ تا پاشو گذاشت تو زندگیمون این دل لامذهب براش رفت.

#صایاد 

کانالم :)👇🏻

@sayadsay

  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

منو دریاب!

بین این همه خواننده ی بهتر حتی نمیدونم چرا قفلم رو اشوان اونقدر قفل که گوش میدم،گوش میدم،گوش میدم،حالم بهم میخوره،بازم گوش میدم :)))

_________

برگرد یه کاری کن , منو دریاب 

برگرد منو دریاب که آشوبم 

این مشکلات تقصیر من بودن 

برگرد منو دریاب منه ساده

اونی که از چشم تو افتاده 


کی مثل من موهاتو می بافه شبا آروم بشی

من نباشم درد و دل هاتو میگی آروم به کی

هی بدی دیدم ازت اما نیوردم  به روت

خود خوری کردم همش تا که نریزه آبروت


  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

ای دریغا




انتظار بی جاییه که منی که هیچوقت پست و استوری غم دار و... نذاشتم دوستام بفهمن یه مرگیم هست.بفهمن حالم خوب نیست.
وگرنه که بفهمن حالم خوب نیست همه سعی می کنن کمکم کنن(ارواح عمم:))
  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

تکنولوژی لعنتی!

مشکلات بشر از آنجایی شروع شد که صدای دوستانش را قبل از اینکه دلتنگشان بشود شنید. از آنجایی که دلتنگی هایش ماند برای مواقعی که آنلاین بود و پی ام نمیداد. از همان نقطه ای که موقع مسافرت رفتن همسایه بغلی امان به جای بدرقه و دعای خیر زیر عکسش کامنت گذاشتیم خوش بگذره عشقولی😘.
از همان موقع که تمام نبوغ دانشجویان شد سرچ در گوگل و ویکی پدیا. از همان لحظه که زنگ زدن به رستوران جای هم زدن دیگ را گرفت.
مشکل آنجایی بود که "از تایپ کردن خسته شدم بیا اسکایپ روی ماهتو ببینم " جایگزین "خسته شدم انقد نامه نوشتم.کی روی ماهت رو می بینم؟" شد.
از همان موقع که عکس فرستادن جای تماشای دسته جمعی عکس را گرفت.
از همان موقع که فهمید کجا جنگ است و کدام سلبریتی با چه کسی ازدواج می کند.از همان موقع که تکنولوژی لعنتی پا به جهان گذاشت...


پ ن۱:سلام.خوبین؟غیبتم طولانی شدا بعد مدتها.دلم تنگ شد اصن :))

نظراتتونو دوس دارم.دریغ نکنید :))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

دختر کولی

یکی باشه بریم بلندترین جای شهر که چراغ همه ی خونه ها از دور دیده میشه
یه جا که آدما کوچیک ترین باشن،کوچیکتر از یه نقطه!
با مرضیه بخونیم دختر کولی در دل شب دست به چنگ و نغمه ب لب
بشم دختر کولی در دل شب 

برقصم
بشکن بزنیم سرمونو با ریتم تکون بدیم
بخندیم
اونموقع اگه جون دادیم شاید خدا به خاطر خنده هامون یه راست بفرستتمون به بهشت
آره خدا؟اونایی قشنگ می خندن رو میفرستی بهشت؟


پ ن ۱:خنده ی قشنگ خنده ایه که از ته دل باشه :))

پ ن۲:ب امید خدا دارم موفق میشم بابامو از مرضیه و هایده متنفر کنم :دی

پ ن۳:آخ چی میشه این پست واقعی شه تو همین چند روز آینده؟

ترانه ی دختر کولی در ادامه مطلب

  • ۱
  • ۰

دست کشید به "؛"خالکوبی شده رو مچم

گفت:منظورت چیه؟

گفتم:میخوام یادم باشه که ته جمله است اما هنوز ادامه داره. میخوام یادم باشه گذشته ام هنوز وصله به آینده.

زل زد توی چشمام؛حرفی نزد.

گفتم:تو شاید هیچوقت نتونی درک کنی اینکه حس کنی زندگیت شبیه به یک "؛" بشه یعنی چی!

باز هم زل زد توی چشمام؛لبای خشکش رو با زبونش خیس کرد.

گفت:اما شاید اینکه زندگیم شبیه به یک "." آخر خط باشه رو بفهمم.

نگاهش رو ازم برداشت،زل زد به یه نقطه ای که نمیدونستم چیه ، زل زده بود به یه جای دور.

گفت:من خیلی وقته رسیدم به این نقطه ای که بعدش خالیه،یه سفیدی ممتد ، یه هیچ پررنگ

این بار من نگاش کردم.خندید؛خنده اش از اون خنده های کوتاهی بود که تهش به یه لبخند ختم می شد.

گفت:سخت نگیر رفیق؛شاید وقتش شده بگیم نقطه سر خط و از اول شروع کنیم؛شاید وقشه برگردیم به نقطه ی صفر انگار که هیچ چیزی این وسط نبوده.





توجه:این نوشته صرفا نوشته بوده و ربطی به کاتب ندارد.

  • saeede sa