دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
#سهراب_سپهری

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

۵۲ مطلب با موضوع «چوب خط های زندگی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

قد بلند مو مشکی

موهاش بلند شده.از رو عکسی که گذاشته فمیدم. سیبیلاشو هم نزده.

براش این عکسو فرستادم. میگم امیدوارم الگوت برای مو بلند کردن و سیبیل گذاشتن این نباشه پسر :))

میگه ای تووووف :)))))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

خون!

نوشتنش خوب نیست یا هر چی. من اینجا رو ساختم تا بنویسم.

اینبار درمورد چیزی که شاید با خوندنش بگین ایی یا هرچی فقط الانی که مامانم خوابه و دوستام هم آفلاین مجبورم.

چند روزی بود داشتم از غصه میمردم و هیچ دلیلی برای این ناراحتی نداشتم و این بیشتر حرصم میداد.

امروز که با وحشت از دیدن شلوار خونیم بلند شدم مثل هربار استرس گرفتم ولی خوشحال شدم. خیلی چون از این بی دلیلی واسه این ناراحتی و بی حوصلگیم یه دلیل پیدا کردم.

هیچوقت خونریزیم اینطور نبوده. پر درد و هر لحظه خروج چیزی از بدنم و خالی شدن شکمم و ضعف رو حس می کنم. هر کدومش به تنهایی حس خوبی نداره و حالا..




این شرم و حیا و پنهون کردن اینجور قضایا نمیدونید چه استرس و فشاری رو به دخترا وارد می کنه. اینکه بعضی وقتا میبینی ملحفه ات پر از خون شده و قبل از اینکه کس دیگه ای ببینه تمیزش کنه.

کاش راحت تر بود.



پستای قبلو بخونید که قشنگن.



  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

سمول

یه دختردایی دارم ۱۷ سالشه.

سه سال پیش با یه پسری دوست شد.

دو سال پیش دایی فهمید. یه مدت گوشیشو گرفت و جو یکم بد بود.

باز دوست شدن تا الان.

باز دایی فهمید خیلی ناراحت شد.

بابای پسره رفت محل کار دایی باهام گپ بزنن در این مورد و اجازه خواسته برا خواستگاری.

پسره میگه بابام گفت بغض کرده.

دایی راضی نیست که نامزد هم شن تا چن سال دیگه ازدواج کنن میگه کوچیکه دخترم.


به دخترداییم نگفتن بابای پسره اومده تا هوایی نشه ولی خودش خبر داره.

دخترداییم میگه دوس دارم با بابا حرف بزنم ولی نمی تونم.

دوستش فک کرد برا اینه که میترسه یه موقع بزنتش و اینا.

دخترداییم گریه اش گرفت گفت تا میام در این مورد حرف بزنم بغض می کنه. 

دایی به مامان نگفت قضیه رو. من به مامان گفتم. بغض کرد گفت لابد الان داداشم خیلی غصه میخوره.

دایی بیماری قلبی داره.



خیلی اوضاع مسخره ایه.

خانواده پسره هم گفتن دو سال دیگه که سربازیت تموم شه به خدا میریم خواستگاری. الان با چه رویی بریم بگیم پسرمون نه کار داره نه پول و نه سربازی ولی خب این دو تا بعد سه سال الان میخوان آستین بالا بزنن.



مامان پسره زنگ زده به مدیر مدرسه ای که من و دخترداییم هستیم.

مدیرمون گفته دختر خوبیه. خانواده اش هم خیلی. اگه میدن از دستش ندین :|||


بعد این وسط یه سو تفاهمایی پیش اومد که دایی فک میکنه دختری ام که به همه پا میدم و جالبه حتی به کراشمم پا نمیدم و دوستی اینا هم زیر سر منه.

اینبار خواستیم مامانمو بفرستیم جلو. مامان گفت داداشم که بهم نگفته میگه از کجا فهمیدی؟ بگم از دخترت که خب دخترش فک میکنه بی خبره. بگم تو که باز برا تو بد میشه.



آره خلاصه. خیلی تخمیه.


  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

فیزیوتراپی

روز فیزیوتراپی رو تبریک می گم.



یکم درموردش تحقیق کردم و شاید رفتم سمت این رشته =))

آخه فک کن روزی که راه رفتن بیمارت رو ببینی :) میمیرم از خوشحالی

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

چیکارت کنم؟

هی استوری میذارم که ریپلای کنه. نمیکنه لعنتی نمیکنه.

چیکار کنم که حرف بزنم بات؟ هوم؟ دلم تنگ میشه برات خب!

پسره ی عن. دوس دارم بلاکش کنم که اعصابمو بهم نریزه :||||

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

شت :|

یه مدت سیمکارت اضافه ی داداشم دستم بود. بعد قرار بود مسدودش کنیم و بقیه ی اعضای خونواده فک میکردن من چندان استفاده نمیکنم ازش و خوشحال بودن و اینا.

در صورتی که دیشب بسته ی ۵ گیگ خریدم! و سیمکارت لازم شد برای کارتخوان سیار ، داداشم هم گفت سیمکارت منو بردارین :/

و اینگونه بسته ام به باد رفت😐☹😆




دائمی بود سیمکارتش و برای دائمی کردنش تو جشنواره ده تومن هزینه کردیم😂😂😂 لاقل کمتر میسوزم. قبض هم پرداخت نکردیم فعلا چون نیومده.

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

تقصیر خودشه!

هیچوقت فکر نمی کردم دلم انقدررر برای حرف زدن و چت کردن با یه پسرک بیست ساله ی غریبه تنگ بشه که هر پنج دقیقه یه بار گوشیمو چک کنم.
حس می کنم اونم همینجوریه،یعنی نمیدونم!


هشتگ حال این چند روز...

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

سلام.

خبر خوب اینکه حدود سه ماه دیگه ان شاالله خاله می شم. و ایشون هم مثل دو تا خواهرزاده ام پسره. 

واقعا جنسیت مهم نیست سلامتی مهمه ولی خواهرزاده هام چون پسرن و پسردوست همش پیش داییشونن به من محل نمیدن اصن :( یدونه دختر چی می شد.

ناشکری نمی کنم.مرسی واقعا بابت همه چی


این عکس رو دیروز تو اینستا دیدم. اسمش آوینِ و تولدمون تو یه روزه^_^ یک ساله شده❤ یعنی مردم براش. خدا حفظش کنه

کاش از نزدیک می دیدمش

هی این عکسو میبینم قربون صدقه اش میرم😭❤ آخه نگاش کن😢


  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

نشد...

چقد دلم میخواست امشب یکیو داشتم بش میگفتم دوستت دارم

الکی برا خودمون رویا میبافتیم

نشد...




 دو روزه دارم فک میکنم چرا مثل همه ی دوستام کسیو ندارم که کلی حرف عاشقونه بزنیم. بهتر که نیست ولی یهو دیدن عاشقونه های دوستام اثر گذاشت خب :))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

تولدمه خب

تولد منو داداشمه خب:))))
_________________
اگه بپرسی مامان حتما برات تعریف می کنه که من چقد می گفتم کاشکی داداشی داشتم،تنها خواسته ام از خدا همین بود.
میگن خدا دعای بچه ها رو زودتر مستجاب می کنه.چه دعای قشنگی کردم من که جوابش تو بودی!❤
آخه کادوی تولدی بهتر از تو  تو دنیا پیدا میشه که کادوی تولد۴سالگیم بودی؟
روز تولدت یادمه،خونه ی دایی بودم،جایزه ی لپ لپی که دستم بود یه خط کش بود از اینا که میزدی به دستت دور دستت می پیچید.از راه بیمارستان فقط یه کوه آبی یادمه.از خود بیمارستان فقط و فقط سرخی صورتته که یادم مونده با بغضی که از همون بچگی موقع خوشحالیای کوچیک و بزرگم دارمش.
بچگیامون یادته؟اون موقع ها که زبونت نمی چرخید صحبت کنی،که حتی مامان نمی تونست متوجه حرفات بشه؟یادته من براشون ترجمه می کردم؟ :))
بچه که بودم رفتارات رو از روی من کپی می کردی،این وقتی بهم ثابت شد که موقعی که داشتم گریه می کردم اومدی کنارم گریه کردی!
یا یادته اونموقع ها که دستمال دور صورتمون می بستیم شعر آی دندونم می خوندیم؟
یادته آهنگ مورد علاقمون که«میای با من برقصی» سعید پانتر بود؟
یا اونموقع ها که با پول تو جیبیم تو راه مدرسه یه کتاب چرت بچگانه می خریدم،بعد با همون لباسای مدرسه می شستیم یه گوشه برات کتاب می خوندم؟
یا اونموقع ها که یه باکس چوبی رو سر و ته میذاشتیم تو باغچه،با یه بطری و چند شاخه گل داخلش،بعدش هلوی زعفرونی می چیدیم؟
یا اونموقع ها که روسری های مامانو مثل چادر می پیچیدیم دورمون بعد می رقصیدیم؟:\
خاطره های استمراری زیاد داریم.
و هیچ کسی حوصله ی خوندن نداره:)
ولی نمی تونم نگم که هیچی بیشتر از اینکه بزنمت فرار کنم،دنبالم کنی،جیغ بزنم حال نمیده:)))
تولدت مبارک!آخه چجوری انقد سریع ۱۲_۱۳سال گذشت؟!
ده تا دوست دارم داداشی❤
___________
پ ن:این پستی بود که سال پیش گذاشته بودم :))
تبریک بگین ذوق کنم ^_^
  • saeede sa