دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
#سهراب_سپهری

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

۴۲ مطلب با موضوع «چوب خط های زندگی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

آخ ازش

یه مراسمی دعوت شدم که میدونم نمیصرفه رفتنم ولی احتمال هشتاد درصد اونم هست :)))
دوست دارم ببینمش ولی میترسم اگه نباشه جلو خودم ضایع شم :)))
میترسم هی چشم بچرخونم و نباشه و حسرت دیدنشو بخورم.
میترسم همه بفهمن چشمم بهشه.
می ترسم :)))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

خانم مشوش!

از جمعه بگم که قرار نبود برم بیرون و بزور بردنم و از دیدن منظره به اون خفنی کیف کردم و خوشحال شدم از رفتنم یا از آگاه شدن امروزم؟

قضیه اینه که دوستم با اکانت مجازی وارد تلگرام شد و بعد یه مدت تلگرامشو پاک کرد و دیگه نتونست بهش دسترسی پیدا کنه.

حالا من کل روز و هفته نت ندارم عل روز جمعه که بیرون بودیم به نت بابام وصل بودم.

از معایب اکانت مجازی اینه که امکان داره یه نفر دیگه هم وارد اکانتت بشه و من از این قضیه آگاه نبودم.

یکی با اکانت دوستم پیام داد و من فک کردم دوستمه. گفت کجایی و از این حرفا.

سلفی فرستادم براش-____-

بعد به شوخی گفتم عاقا من دیگه باهات حرف نمیزنم. میخوام به خواستگارم جواب مثبت بدم. آقامون گفته با مجرا معاشرت نکنم.

یارو که مطمئنم یه پسر جوونه گفت مبارک باشه و دلیت اکانت کرد. و من بعد از دو روز تازه فهمیدم اون دوستم نبوده و من عکس فرستادم.



الهی که بلایی سر عکسم نیاد و اینا-____-




چقد امتحان

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

این روزها

پریروز تنها دوستای خانوادگیمون[متشکل از عمو خاله!]اومدن. زنگ زده بودن که عمو س و خاله ش و خواهر خاله و برادر زنِ عمو س میان. برا دکتر میومدن و نمیدونم فاز خواهر و جاری آوردن چی بود و چقد حرص خوردم که خوشبختانه نیومدن.
قبل اومدن مهمونا خواهری زنگ زد گفت بریم هوا خوری و پیاده رفتم خونه اش و از اونجا اومدیم پارک و اینا. یکی دوبار کالسکه ی محراب رو زیگزاگی تکون دادم. کلی خندید بچه ولی آجی حرص سبک بازیمو خورد :)))
مهمونا مثل اینکه برا جمعه دعوتمون کردن با هم بریم گلیداغ مسافرت که متاسفانه هواشناسی اعلام کرد هوا خرابه. اََََی خِِِِِدااا.
دیروز فهیمه زنگ زد. با هم حرف زدیم. مدیر دوره ی راهنماییمون به مینا گفته عکس سعیده رو دارین؟ برا امر خیر میخوام.
گفته یکی از دبیرا میخواد.
فهیمه میگه چون تو رو میشناسم و میدونم خوشت نمیاد من و مینا دس به سرش کردیم. ولی کنجکاویم که کدوم دبیر میتونه باشه؟

خلاصه اینکه پوکر فیسم همچنان.
مث اینکه باید عکس خوشگلامو بفرستم برا دوستام یه موقع عکس ضایع نشون کسی ندن😂
دوره ی عکس و اینا نگذشته مگه؟

تازه دیروز خاله و دخترخاله(۳۶سالشه) اومدن بعد به مامانم گفتن سعیده به سنی رسیده که دیگه خونه داری و اینا باید بلد باشه.

با عرض پوزش!فاک یو بابا :))))


رتبه ی ۸۰ از ۵۰۰ ضایع اس؟ ضایع اس!



از نشونه های سگ بودن سال اینه که خیلی سگ اخلاق شدم!

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

ساعت قدیمی پدربزرگم تو اتاق منه و صدای تیک تیکش روانی کننده است.استرس امتحان فردا رو میده که خوندمش ولی یه مبحث مهمو نرسیدم.آه خدا


من شدیدا دستم عرق میکنه جوری که خیلی از برگه ها و دفترام از شدت خیسی داغون میشن و از دستکش متنفرم.

به پیشنهاد دبیر زیستم و خواهرم و وجود بعضی علائماش آزمایش تیروئید دادم و خدا رو شکر سالم سالمم.

و بعد از ۱۷ سال گروه خونیم مشخص شد.+o هستم.

اگه من B میشدم نسبتا ۵۰_۵۰ میشد:/ مامانم هی آه میکشه میگه من بین ۳ تا o تنهام:|

یه مدت پیش از رو طالع بینی داداشم گفت تو اصن AB ای.چقد تو رو توصیف کرده O_o بابام میگه به هیچ وجه باورم نمیشه o باشی :|



دقت کردین چقد بی ربط مینویسم؟


اینم حیاطمون:عصر ۱۲ دی ۹۶

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

عاشق شدم.

یه مدتیه خواننده ای رو کشف کردم که معروف بوده نمیدونستم؛جدا از صداش چهره اش هم خیلی خوبه.سعیده ی هیز درونم فعال شد اصن.خیلی لعنتیه لامصب
یه استوری گذاشته که داره با موهاش بازی میکنه*____*مردم من*_*
این شما و اینم تنها کسی که لایواشو از دست نمیدم*_*


سیگار هم خیلی بهش میاد*_*
ووی
  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

چه بگویم؟

سلام.

امتحاناتم شروع شده و متاسفانه ساعت مطالعه ام تو این چند روز با وجود فرجه ها از ۵ ساعت در روز بیشتر نشده.استرس هم میگیرم تاثیری نداره.

ساعت بابابزرگم رو گذاشتم رو میزم.صدای تیک تاکش عشقه ولی استرس زائه.خیلی ‌



تلگرام و اینستا با فیلتر شکن باز میشه.

اوضاع جالب نیست.



چرا تلاش نمیکنم برا خواسته هام؟چه مرگته سعیده؟



چقد بی ربط:/

  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

منو دریاب!

بین این همه خواننده ی بهتر حتی نمیدونم چرا قفلم رو اشوان اونقدر قفل که گوش میدم،گوش میدم،گوش میدم،حالم بهم میخوره،بازم گوش میدم :)))

_________

برگرد یه کاری کن , منو دریاب 

برگرد منو دریاب که آشوبم 

این مشکلات تقصیر من بودن 

برگرد منو دریاب منه ساده

اونی که از چشم تو افتاده 


کی مثل من موهاتو می بافه شبا آروم بشی

من نباشم درد و دل هاتو میگی آروم به کی

هی بدی دیدم ازت اما نیوردم  به روت

خود خوری کردم همش تا که نریزه آبروت


  • saeede sa
  • ۰
  • ۰
زلزله ی کرمانشاه انقدر غم دارد،انقدر آه دارد و زاری که دلم به نوشتن نمی رود.
چند روزی گذشته و من از سال نودوپنجی که گذشت عذر میخوام بابت نحسی ای که بهش نسبت دادم..
  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

روی بالکن کلاسمان که روبروی درخت پرتقال بود ایستاده بودم و درس می خواندم،بوی نم باران می آمد و گنجشک های روی درخت را می دیدم.دختر همسایه برای صدای مرغ های خانه اشان که دیوار به دیوار مدرسه بود حرص می خورد.اما به قول دبیرمان چند نفر در این هوای خنک که هر از گاهی نم نم باران زیباترش می کنند صدای مرغ و جوجه روحشان را نوازش می دهد؟



امتحان زمین شناسی داشتیم و تورکوایز را کورتوایز نوشتم.

کریزوبریل را کریزو... :)))

دو سال دیگر دلتنگ این روزها می شوم.شاید هم فردا


چقدر خندیدیم امروز مثل روزهای قبل.

مدرسه ام را دوست دارم خیلی بیشتر از مدرسه ی نمونه دولتی که در بی روح بودنش نمونه بود.

دنج است و کلاس ۱۱نفره یازدهمی ها دوست داشتنی با دبیرهای خوب.

خوب تر بشود ان شاالله :))


  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

می گم باورت می شه از اولین روزی که رفتم مدرسه بیشتر از ۱۱ سال میگذره؟
این روزا هر کی میبینَتَم گوشزد می کنه این کنکور لعنتیو. دبیرامون هی یادمون می آرن تستای لعنتی دهمو که نزدیمشون الان اونان که دارن ما رو میزنن.
هی یادم میاد درسایی که نخوندمو،زبانی که ادامه ندادمو،کارایی که یاد نگرفتمو،داستان هایی که کاملشون نکردم،کلافه ام.
این کنکور لعنتی هی داره حلقه ی دستاشو دور گردنم تنگ تر می کنه و هیچ تلاشی برای نجات خودم نکردم.
یادم میاد کلاس اول که بودم به نظرم چقد کلاس پنجمیا بزرگ میومدن. چقد احساس بزرگ بودن بهم دست می داد.الان چند سال از اون کلاس پنجم گذشته و من حس می کنم چقد از بزرگ شدن می ترسم.
رسیدم به اواخر نیمه ی اول هفده سالگیم یا شاید هم شونزده سالگیم(همیشه تو حساب کردن سن مشکل داشتم:)فرقی هم نمی کنه،هر چی هست راه زیادی تا ۱۸ سالگی نمونده. هر چی هست همینجا جلوی چشم شمایی که داری می بینی و میخونی با خودم عهد میبندم که ۱۸ سالگیم اونی باشه که میخوام؛با همه ی جزئیاتش.
دوس دارم همه اتون حداقل یک خطی از احساساتتون درمورد نوجوونی و کنکور بنویسین.


  • saeede sa