دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
#سهراب_سپهری

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

۴ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

سمت آبی آتش

۱.درمورد پست قبلیم؛ تو حرفایی که زدم از فیلم چیزهایی هست که نمیدانی کمک گرفتم، اینجوری:

اول خواستم به سبک فیلم چیزهایی هست که نمیدانی برات بنویسم یه چیزایی هست که نمیدونی ولی خب اگه فیلمو ندیدی خیلی مسخره به نظر میاد...


۲.کتاب "سمت آبی آتش" رو بارها شروع کردم و چند صفحه که خوندم ول کردم. نه به این خاطر که کتاب بدیه. حجم عاشقانه اش انقدر زیاده که برای من احساساتی عاشق نشده سنگین. گفتم یه روزی با یه دوستی، یه کسی میخونم.


بعد از این قضایا یهو دلم خواست این کتابو بخونم و چندصفحه که خوندم دیدم خدای من!!!! انگار این کتاب برا من نوشته شده...
سه چهار صفحه در مورد ابراز علاقه و پیشامد های بعدش بود
بعدش هم دو صفحه درمورد فیلم چیزهایی هست که نمیدانی =)))


حالا این قسمتاشو میذارم براتون. ولی آخه مگه میشه انقد مرتبط؟
  • saeede sa
  • ۰
  • ۰
بر خلاف هر بار کتاب خواندنم که کتاب را در آغوش می گرفتم و درازکشیده به سقف زل می زدم؛این بار دلم می خواست با همین بلوز و شلوار نخیِ تنم پا برهنه بدوم به سمت خیابان و خدا را وسط خیابانِ شلوغی در آغوش بکشم و گریه کنم،در آغوش بکشم و روی ماهش را ببوسم.
احساس می کنم این اولین کتابی است که خواندم و این کتاب بهترینِ کتاب هاست.
یونسِ داستان ابدا شبیه به من نبود اما موقعیت هایش انگار که روزگاری تجربه اشان کرده باشم و همه ی ما نوع دیگرش را شاید؛تجربه کرده ایم و می کنیم.
کتاب سراسر قابل لمس بود و دور نبود و همین دور نبودنش یک دنیا بود.
توی سرم انگار یونس حرف می زد، سایه حرف می زد، علی حرف می زد و یک همهمه ای به پا شده بود.
دراز کشیده بودم و می خواندمش؛رسیدم به قسمتی که فهمیدم پارسا کجا خودکشی کرده،در یک آن نیم خیز شدم و چشم از آن نیم خط بر نداشتم.
________
۱:اگر به یک چیز خوب و روح و روان خراب کن می گویید لعنتی "برای من" لعنتی ای بیش نبود.
۲:انتظارتان را از این کتاب بالا نبرید.احساس هر شخص به هر کتابی متفاوت است؛یک موقع توی ذوقتان نخورد.
۳:بخوانیدش،لطفا!
۴:در یک هفته دو کتاب مصطفی مستور را از کتابخانه گرفته و خواندمشان.مصطفی مستور یا به عبارتی نوشته های مصطفی مستور عجیب است و عزیز است.
این مرد نویسنده است،یک نویسنده به معنای واقعی کلمه.انگار نویسنده های دیگر(جدیدتر) سو تفاهمی بیش نیستند.
۵:خیلی می خواستم تعریفش را نکنم.نمی شود.
۶:می شود دانشمند ها و مخترع ها زودتر دستگاهی اختراع کنند که حرف دل را تبدیل به حرف روی زبان کند؟


  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

میز مطالعه

به چالش میز کار_یک آشنا پیوستیم :)

و جایزه ی بی کیفیت ترین عکس به من تعلق می گیره


اون برد رنگی رنگی حاوی جملات انگیزشی،نمودار تحصیلی رو به پایینم:| می باشد.

به دلیل اینکه قفسه ی کتابخانه زمانی درون دیوار بود اندازه اش با میز هماهنگی ندارد :دی


و در آخر باشد که در درس ها و کارهایمان موفق و رستگار باشیم :)


  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

آخر تعطیلات

Images


بعد چن وقت رفتم کتابخونه با دخترخاله


از این چند روز باقی مونده استفاده کنیم :)

پ ن:هیچکدوم از کتاب های موجود در عکس رو کامل نخوندم :||


  • saeede sa