دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
#سهراب_سپهری

کلمات کلیدی
  • ۰
  • ۰

منو دریاب!

بین این همه خواننده ی بهتر حتی نمیدونم چرا قفلم رو اشوان اونقدر قفل که گوش میدم،گوش میدم،گوش میدم،حالم بهم میخوره،بازم گوش میدم :)))

_________

برگرد یه کاری کن , منو دریاب 

برگرد منو دریاب که آشوبم 

این مشکلات تقصیر من بودن 

برگرد منو دریاب منه ساده

اونی که از چشم تو افتاده 


کی مثل من موهاتو می بافه شبا آروم بشی

من نباشم درد و دل هاتو میگی آروم به کی

هی بدی دیدم ازت اما نیوردم  به روت

خود خوری کردم همش تا که نریزه آبروت


  • saeede sa
  • ۰
  • ۰
زلزله ی کرمانشاه انقدر غم دارد،انقدر آه دارد و زاری که دلم به نوشتن نمی رود.
چند روزی گذشته و من از سال نودوپنجی که گذشت عذر میخوام بابت نحسی ای که بهش نسبت دادم..
  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

روی بالکن کلاسمان که روبروی درخت پرتقال بود ایستاده بودم و درس می خواندم،بوی نم باران می آمد و گنجشک های روی درخت را می دیدم.دختر همسایه برای صدای مرغ های خانه اشان که دیوار به دیوار مدرسه بود حرص می خورد.اما به قول دبیرمان چند نفر در این هوای خنک که هر از گاهی نم نم باران زیباترش می کنند صدای مرغ و جوجه روحشان را نوازش می دهد؟



امتحان زمین شناسی داشتیم و تورکوایز را کورتوایز نوشتم.

کریزوبریل را کریزو... :)))

دو سال دیگر دلتنگ این روزها می شوم.شاید هم فردا


چقدر خندیدیم امروز مثل روزهای قبل.

مدرسه ام را دوست دارم خیلی بیشتر از مدرسه ی نمونه دولتی که در بی روح بودنش نمونه بود.

دنج است و کلاس ۱۱نفره یازدهمی ها دوست داشتنی با دبیرهای خوب.

خوب تر بشود ان شاالله :))


  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

می گم باورت می شه از اولین روزی که رفتم مدرسه بیشتر از ۱۱ سال میگذره؟
این روزا هر کی میبینَتَم گوشزد می کنه این کنکور لعنتیو. دبیرامون هی یادمون می آرن تستای لعنتی دهمو که نزدیمشون الان اونان که دارن ما رو میزنن.
هی یادم میاد درسایی که نخوندمو،زبانی که ادامه ندادمو،کارایی که یاد نگرفتمو،داستان هایی که کاملشون نکردم،کلافه ام.
این کنکور لعنتی هی داره حلقه ی دستاشو دور گردنم تنگ تر می کنه و هیچ تلاشی برای نجات خودم نکردم.
یادم میاد کلاس اول که بودم به نظرم چقد کلاس پنجمیا بزرگ میومدن. چقد احساس بزرگ بودن بهم دست می داد.الان چند سال از اون کلاس پنجم گذشته و من حس می کنم چقد از بزرگ شدن می ترسم.
رسیدم به اواخر نیمه ی اول هفده سالگیم یا شاید هم شونزده سالگیم(همیشه تو حساب کردن سن مشکل داشتم:)فرقی هم نمی کنه،هر چی هست راه زیادی تا ۱۸ سالگی نمونده. هر چی هست همینجا جلوی چشم شمایی که داری می بینی و میخونی با خودم عهد میبندم که ۱۸ سالگیم اونی باشه که میخوام؛با همه ی جزئیاتش.
دوس دارم همه اتون حداقل یک خطی از احساساتتون درمورد نوجوونی و کنکور بنویسین.


  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

پاییز فقط اون موقع که میگی وای بارونه؛میدویی رختارو جمع کنی:)))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

اپیزود16 رادیو چهرازی



بسم الله الرحیم


برنامه های ما الان یاد بعضی نفرات در گردش فصول میشه...


پاییز که می شه ما بی‌اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو می آد، تو یه روز، مثه بهار و بقیه.


 صپ زود بیدار می شی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می کند... مام مثه عوام الناس، مثه سیاوش قمیشی و کریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف می آد. به جمشید می گیم سرمرگی مهمون نمی خوای،دلمون گرفته؟ می گه بابا کجاش دلگیره، نیگاه نارنگی ها رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن می گه، خرمالو رو ببین. می گم جمشید نارنجی چیه؟


مهر، آبان، وای از آذر! چه جوری بگذرونیم امسال رو؟


تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش می آد. راه می ره می گه دنیا یعنی محاسن پاییز.


می گم خب چارتا مثال بزن از این محاسن.


می گه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در می آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حض می کنه!


می گم اولن چشت رو در می آرما، دومن این که نصفش معایبه! حیف تابستون نبود که همه ش لخت؟


یه چای می ریزه میذاره جلومون می گه حالا دلبر هیچی، شبا رو چی می گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه ش شب دیگه؟ نصف روز غروبه.


می گم آقا ما دو ساعت شب بسه مونه! زیادم هست. می خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه! یه چراغی می ذاریم اون گوشه، تاریک روشن می شینیم ستاره میشماریم تا سحر چه زاید باز.


می گه چای از دهن افتاد.


جمشید اگه پاییز اینقدی که تو می گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی می شه؟ همه به این زرد نارنجی نیگاه می کنن، حال شون جا می آد، چرا ما بلد نیستیم؟


چرا همه رفته بودن هاشون رو می ذارن واسه پاییز؟ چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده؟


جمشید یه سیبیله نازک داره، سفید شده، خیلی ساله این جاست! همه ی پاییزای آسایشگاه رو دیده.


می گه این درخت بزرگ نا نداره، وگرنه بهت می گفتم پادشاه فصلا یعنی چی؟


می گم جمشید یادته هشت ده سال پیشا یه زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بنا گوش در رفته و رو می گم. واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب بهم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی در رو با لگد شکست رفت تو، دید دست هم رو گرفتن تیکه و پاره رفتن که رفتن. پاییز نبود؟


یه قلپ چای می خوره می گه آره یادمه!


جمشید اون یارو که ته راه رو می نشست، سرش رو می کرد تو حقوق بشر چی؟ همین وقتا بود دیگه، بهش می گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی زد، هی فقط یواش می گفت همینه آبرو! لاغر بود، اصلن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطیه ما، یادته در حیاط رو زدن رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود، پاییز بود بابا!


...


جمشید پا می شه می ره کنار پنجره، فکر می کنه ما حالیمون نیست. هر سال همینه کارش.


می گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون پاره می شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رو یادته رشید بود، دستش رو تکون می داد، با عینک و سر فرفری وسط راهرو می گفت لبت کجاست که خاک چش به راه است؟! یه بارم خیال کردیم واسه دلبر می خونه نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود، هر چی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود، همین وقتا بود جون تو که دیگه از نونوایی برنگشت. آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبودن پشت شیشه که خودسر شده، اشتباه شده باهاس ببخشین. آدم چطوری به دلش حالی کنه که اشتباه شده ؟


 


جمشید نشسته رو زمین کنار دیوار، تکیه داده به دیوار، خیره به روبرو، عین هر سال. می شینم کنار دستش پای دیوار، می گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو! دو تا پر نارنجی می ذاریم کف دستمون، دراز می کنیم جلوش بیا تو هم بزن. یارو غریبهه می گه چیه با کی کار داری؟ می گم جمشید خودتو لوس نکن بابا، نارنجی رو بزن بلند شو بریم تو حیاط. می گه جمشید کیه بابا دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافت رو! خودتم برو پی کارت.


«اللهم صلی علی محمد و آل محمد»


نشسته تکیه به دیوار. می گم اگه نیای تنها می رما! تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هر چی در زدیم وا نکرد. نشسشت کنار دیوار خیره موند تا پاییز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم ببخشین چرا اسم جمشید رو توی کاغذتون ننوشتین؟ گفت جمشید کدوم بود؟ گفتیم همون که تولدش آبانه! حالام آبانه دیگه، پس چرا نیست؟ اینم پاییز. 


جمشید می گه یه چایی دیگه بریزم؟ می گم چای نمی خوام، بیا بشین پاییز خیلی یادتو می کنم. از پنجره اتاق می بینمش وسط حیاط زردا و نارنجیا رو با پا هم می زنه. می خنده، می خونه: پادشاه فصل ها پاییز.


 


محشر ترین :))

  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

تشنه تر از علی اصغر

تو سیراب شدی

زمین دلتنگت شد

زمان تشنه ات:)🏴♥

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

یوشابه

جیحون میگه یوشابه نخوری استخونای بدن رو پودر می کنه.

آخرین قلوپ نوشابه اش رو میخوره میگه:

تازه یوشابه بخوری دندونات میریزه:))


می گیم خودت چرا می خوری پس؟

میگه می خوام اسراف نشه نریزیم دور.

شما نخورین مریض می شین :)))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

چجوری لعنتی؟

چجوری میتونه یجوری ترسناک و عصبی نگام کنه که تن و بدنم بلرزه و چند دقیقه بعدش انقد دلبر نگاه کنه دلم بلرزه؟


پ ن:عاشق و اینا نشدما این دل لرزیدنه برای نشون دادن نوع نگاهش بود :))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

آخ بمیرم برا دستات

عصر که جای آمپول روی لثه ام درد می کرد؛ترجیح دادم بخوابم.
مامانم بیدارم کرد گفت میره خونه خواهرم بیدار شو تلفن زنگ زد جواب بدی.
نگو محراب خواهر زاده ام دستش بریده ۷ تا بخیه خورده(از سنش بیشتر.۶ماهه است)
امروز برا ناهار خواهر اولیه ام خونه خواهر دومم دعوت بودن.
خواهر۱ ساعت ۲.۵ از اداره میرسه خونه خواهر۲ میبینه اومدن پایین بعد با هم رفتن بیمارستان بخیه زدن.نگو محراب رو تو روراک گذاشتن محراب هم رفته سراغ تنور گازی(که آلومینیومیه و یه قسمتاییش برنده است)دستش کشیده شده بهش :((
بنده خدا خواهر۲ سالاد و همه چی رو آماده گذاشته بود ولی ساعت ۶ ناهار خوردن :(
______
یاد ۲۰_۲۳تیر امسال افتادم که مشهد بودیم و همون موقع هم خواهر۲ اثاث کشی داشت.تو خونه جدیدشون داشتن جارو می کشیدن که محراب رو میذارن تو اتاق و درشم می بندن صدا اذیتش نکنه.در خراب بوده و گیر میکنه محراب بنده خدا جیغ و گریه از اینور مامانش گریه می کرده.درو هر کاری کردن باز نشده.حتی سعی به شکستنش کردن.ساختمون بغلی داربست و اینا داشته و کارگرا کار می کردن از پنجره رفتن تو در از داخل اتاق باز شده ولی خیلی بد بود تا در باز شه :(
______
ان شا الله خوب شه سریع :):
بمیرم برا دستای تا آرنج پانسمان شده ات :):


  • saeede sa