دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
#سهراب_سپهری

کلمات کلیدی
آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

چیکارت کنم؟

هی استوری میذارم که ریپلای کنه. نمیکنه لعنتی نمیکنه.

چیکار کنم که حرف بزنم بات؟ هوم؟ دلم تنگ میشه برات خب!

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

ممم...

اون ممم.. ها یعنی داره فکر میکنه چه فیلمی معرفی کنه =)))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

شت :|

یه مدت سیمکارت اضافه ی داداشم دستم بود. بعد قرار بود مسدودش کنیم و بقیه ی اعضای خونواده فک میکردن من چندان استفاده نمیکنم ازش و خوشحال بودن و اینا.

در صورتی که دیشب بسته ی ۵ گیگ خریدم! و سیمکارت لازم شد برای کارتخوان سیار ، داداشم هم گفت سیمکارت منو بردارین :/

و اینگونه بسته ام به باد رفت😐☹😆




دائمی بود سیمکارتش و برای دائمی کردنش تو جشنواره ده تومن هزینه کردیم😂😂😂 لاقل کمتر میسوزم. قبض هم پرداخت نکردیم فعلا چون نیومده.

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

تقصیر خودشه!

هیچوقت فکر نمی کردم دلم انقدررر برای حرف زدن و چت کردن با یه پسرک بیست ساله ی غریبه تنگ بشه که هر پنج دقیقه یه بار گوشیمو چک کنم.
حس می کنم اونم همینجوریه،یعنی نمیدونم!


هشتگ حال این چند روز...

  • saeede sa
  • ۲
  • ۰

جام جهانی چشم هات

جام جهانی چشم هات شروع می شود و من نه دفاع بلدم و نه حمله کردن را،دروازه بان ذهنم اما خوب بلد است نگاه هایت را به خود بگیرد.با این همه می ترسم، می ترسم از چشم هایت بیوفتم و از دور رقابت ها حذف شوم...

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

سلام.

خبر خوب اینکه حدود سه ماه دیگه ان شاالله خاله می شم. و ایشون هم مثل دو تا خواهرزاده ام پسره. 

واقعا جنسیت مهم نیست سلامتی مهمه ولی خواهرزاده هام چون پسرن و پسردوست همش پیش داییشونن به من محل نمیدن اصن :( یدونه دختر چی می شد.

ناشکری نمی کنم.مرسی واقعا بابت همه چی


این عکس رو دیروز تو اینستا دیدم. اسمش آوینِ و تولدمون تو یه روزه^_^ یک ساله شده❤ یعنی مردم براش. خدا حفظش کنه

کاش از نزدیک می دیدمش

هی این عکسو میبینم قربون صدقه اش میرم😭❤ آخه نگاش کن😢


  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

نشد...

چقد دلم میخواست امشب یکیو داشتم بش میگفتم دوستت دارم

الکی برا خودمون رویا میبافتیم

نشد...




 دو روزه دارم فک میکنم چرا مثل همه ی دوستام کسیو ندارم که کلی حرف عاشقونه بزنیم. بهتر که نیست ولی یهو دیدن عاشقونه های دوستام اثر گذاشت خب :))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

تولدمه خب

تولد منو داداشمه خب:))))
_________________
اگه بپرسی مامان حتما برات تعریف می کنه که من چقد می گفتم کاشکی داداشی داشتم،تنها خواسته ام از خدا همین بود.
میگن خدا دعای بچه ها رو زودتر مستجاب می کنه.چه دعای قشنگی کردم من که جوابش تو بودی!❤
آخه کادوی تولدی بهتر از تو  تو دنیا پیدا میشه که کادوی تولد۴سالگیم بودی؟
روز تولدت یادمه،خونه ی دایی بودم،جایزه ی لپ لپی که دستم بود یه خط کش بود از اینا که میزدی به دستت دور دستت می پیچید.از راه بیمارستان فقط یه کوه آبی یادمه.از خود بیمارستان فقط و فقط سرخی صورتته که یادم مونده با بغضی که از همون بچگی موقع خوشحالیای کوچیک و بزرگم دارمش.
بچگیامون یادته؟اون موقع ها که زبونت نمی چرخید صحبت کنی،که حتی مامان نمی تونست متوجه حرفات بشه؟یادته من براشون ترجمه می کردم؟ :))
بچه که بودم رفتارات رو از روی من کپی می کردی،این وقتی بهم ثابت شد که موقعی که داشتم گریه می کردم اومدی کنارم گریه کردی!
یا یادته اونموقع ها که دستمال دور صورتمون می بستیم شعر آی دندونم می خوندیم؟
یادته آهنگ مورد علاقمون که«میای با من برقصی» سعید پانتر بود؟
یا اونموقع ها که با پول تو جیبیم تو راه مدرسه یه کتاب چرت بچگانه می خریدم،بعد با همون لباسای مدرسه می شستیم یه گوشه برات کتاب می خوندم؟
یا اونموقع ها که یه باکس چوبی رو سر و ته میذاشتیم تو باغچه،با یه بطری و چند شاخه گل داخلش،بعدش هلوی زعفرونی می چیدیم؟
یا اونموقع ها که روسری های مامانو مثل چادر می پیچیدیم دورمون بعد می رقصیدیم؟:\
خاطره های استمراری زیاد داریم.
و هیچ کسی حوصله ی خوندن نداره:)
ولی نمی تونم نگم که هیچی بیشتر از اینکه بزنمت فرار کنم،دنبالم کنی،جیغ بزنم حال نمیده:)))
تولدت مبارک!آخه چجوری انقد سریع ۱۲_۱۳سال گذشت؟!
ده تا دوست دارم داداشی❤
___________
پ ن:این پستی بود که سال پیش گذاشته بودم :))
تبریک بگین ذوق کنم ^_^
  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

بی تو

سلام. این پست همون پست قبلیه ولی ویرایش شده.

نکته ای که باید بگم اینکه این مطلب خصوصی نیست و فقط تمرین نوشتنه🌸مرسی که دوباره می خونید.

دلبر؟ خبر داری از حالم؟ خبر داری امروز زدم آینه ی خونه رو شکستم که نبینم خودم رو که بدون تو چه حالی ام. چه حالی ام که شبیه روزگار قبل از تو نیستم؟
ببین چه کردی با زندگیم که این روزا حتی آینه ها هم دلِ دیدن جای خالیت کنار من رو ندارن که بخندی و بگی وایستا همینجوری یه سلفیِ جلو آینه ای بگیریم یادگاری از حال خوبمون.
یادته برات می خوندم:
من روزه ی آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو کسی را که به غیر از تو کسی نیست
اون موقع این بیت برام قشنگ بود الان اما مزه ی درد میده؛ بوی خونی که وقتی با مشت آینه رو خردش کردم تو خونه پیچیده بود.
راستی دلبر؛ گفته بودم نمیدونم چرا این روزا دست و دلم به کاری نمیره؟ یادم اومد! آخرین بار لای موهات جا گذاشته بودمشون. نگهشون داشتی؟ یا مثل تموم خاطراتمون انداختیش تو سطل زباله ی گوشه ی مغزت؟
لعنتی چرا باهام حرف نمیزنی؟ نمی گی دلم برا صدات تنگ می شه؟ حتی به ذهنتم خطور نمی کنه که انقد خوب حال "ون گوک" رو درک کنم که سخت نباشه برام هدیه کردن گوشم اگه قول بدی براش آواز بخونی!
چقد دلم می خواست تموم آینه ها عکسمونو قاب بگیرن تا صدای خنده امون گوش فَلَکو کر کنه. نشد...
#صایاد

  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

ای شرقی غمگین

کاش میشد صدا ها رو بغل کرد،شعر ها رو بوسید اون موقع نمیدونم صدا ها و شعرا نامحرم محسوب میشدن یا شاید صاحبشون اجازه میداد یا نه ولی یه دل سیر رادیو شرقی غمگین رو بغل میکردم که هم صداش قشنگه هم متناش.
از سعیده به سجاد افشاریان:صدات لعنتی.صدات





از وجنتاش بگم که هم خوش اخلاقه هم دایرکتاشو چک میکنه هم کامنتا رو :)))

  • saeede sa