:)))

دیوانه چه می دانی :)

کاراکتر های داستان زندگیم :)

تو این پست قراره آدمای زندگیم رو جوری که قراره نام ببرم بنویسم.

پدر و مادر که همون

سیوگیلیم:همسرم

خواهر ب:خواهر اولم

آبجی: خواهر دومم

داداشم

شوهرخواهر ۱:همسر خواهر ب

شوهر خواهر۲: همسر آبجی

ج:پسر اول خواهر ب

آ:پسر دوم خواهر ب

م:پسر آبجی

 

موافقین ۰ مخالفین ۰

سلام سلام

سلام =)

 

من اومدم و سبک بار اومدم =)

اینستا و توییتر و... رو پاک کردم و اومدم دیگه اینجا سکنا گزینم و بنویسم :)

امیدوارم که اوضاع خوب پیش بره :)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

نه آبان نودوهشت

اگه نمیخواین چرت و پرت و خاطره نوسی یه نفر رو بخونین این پست پیشنهاد نمیشه.

 

 

دیروز صبح با مامان و بابام راهی آمل شدیم. ساعت ۹.۵ رسیدیم و رفتیم چند تا فروشگاهی که من پیشنهاد دادم. سه جفت جوراب کیوت خریدم ^__^ ساعت ۱۲ کلاس فیزیولوژی داشتم با آزمایشگاه. سه زدیم بیرون از دانشگاه.

سر راه دیدیم نمایشگاه کتابی برپا شده با پنجاه درصد تخفیف. من کتاب های من ملاله هستم، نحسی ستارگان بخت ما، تخت خوابت را مرتب کن، سرباز کوچک امام، شب های روشن رو برای خودم، هایدی و اسکلت مدرسه رو برا خواهرزاده ام خریدم.

برای اولین بار مرع خریدیم. 

تو مرع فروشی بودیم که بارون گرفت، شدید. مرغ فروشه گفت وایستین اگه چتر داشتم با چتر برین که نداشت و ما زیر بارون موش آب کشیده شدیم.

مرع پختم به چه خوشمزگی.

 

 

 

امروز هم دانشگاه بود و استراحت و خوندن کتاب تخت خوابت رو مرتب کن.

برای اولین بار خودم سیب زمینی و گوجه و قارچ و... خریدم^_^

 

امروز از ظهر دل درد شدید داشتم و ساعت ۱ شب شد آنچه نباید می شد :)  (البته باید می شدا).

ساعت ۲ شب من و صدیقه چای گیاهی دم کردیم و بچه های خوابگاه که الان خونه هاشونن چت کردیم و خندیدیم. کیمیا تو گروه می گه شما با بابونه و نعنا حالتون اینه؟ 😂😂😂

 

 

خلاصه الان یه وضع روحی خاصی داریم 😂😂 یه لحطه شاد یه لحظه ماتم‌زده.

 

 

 

راستی چندروز پیش مراحل اولیه خرید خونه انجام شد و الان اون خونه چهل و هفت متری با کابینتای قرمز در طبقه اول مجتمعی واقع در تهران تقریبا برا ما دو نفره :)

برامون دعا کنید.

 

 

امروز اولین پیام متنی خواهرزاده ام رو دریافت کردم. خیلییی ذوق کردم.

موافقین ۲ مخالفین ۰

سرازیری مهر

دیروز صبح بیدار شدم نیمرو خوردم. شلوار و کت و شال مشکیمو با تیشرت راه راه طوسیم ست کردم و با فاطمه اسنپ گرفتیم و دم سینمای روبروی پارک طلایی پیاده شدیم. یکم منتطر اوا و پریا نشستیم بعد باهم پیلوت نگاه کردیم. فیلم پیلوت از اون فیلمایی بود که اصلا ذهنتو درگیر نمی کنه و با تموم شدنش تو ذهنتم تموم میشه. برا من که اینجوری بود.

بعد یکم تو بازار گشتیم. بعد هم اومدم خوابگاه. خواهرم زنگ زد که سعیده اتفاقی وبلاگتو پیدا کردم. چقد خوب بود. خاطره هایی که باهم داشتیمو تو نوشتیشون اصلا یادم رفته بود. بازم اینجوری خاطره هاتو بنویس.

این اواخر آدرس اینجا رو به چندتا از دوستام هم داده بودم. در نتیجه باید بیشتر مواظب حرفام باشم :)))

جوگیر شدم از دیروز هی پست می ذارم :)))

______

از امروز بخوام بگم امروز حالم سر جاش نبود در نتیجه روپوش آزمایشگاه و کیف پول و جزوه امو جا گذاشتم. سری پیش تو آزمایشگاه خون داده بودم و برعکس بقیه که به زور یه قطره میومد چون قبلش ماساژ داداه بودم انگشتمو خون فوران کرد :) کارشناس آزمایشگاه خیلی خوشش اومد. این سری صدیقه باید خون میداد من باید با تورنیکت خون رو میکشیدم که اینم خیلی خوب انجام دادم کارشناس خوشش اومد 😎😎😎

 

داشتم با میکروسکوپ کار می کردم استاد گفت با یه چشم کار می کنی؟ گفتم نه. گفت پس چی؟ اشتباهی گفتم خب با یه چشم دیگه (که قدغنه :)

با لحن گفتنم همه خندیدن.

 

عکس گرفته بودم از نمونه داشتم از کارشناس مهربونمون سوال می پرسیدم. همون موقع سیوگیلیم واتساپ کرد: دوستت دارم عشق من ❤

باید عکسو به بغل دستیم نشون میدادم. خواستم قبلش اینترنتمو خاموش کنم یه کوچوولو معطل کردم. کارشناسه گفت نمی خواد الان جوابشو بدی :)))

خجالت کشیدم :)

_______

چقد این طالع بینی درست می گه. الان این هفته رابطه منو سیوگیلیم خیلی بالا و پایین و تنش داشته که از وقتی سعی کردم کنکاش نکنم به روال قبل برگشت :)) 

برا یه کاری میدونم خانواده ام به خاطر عرف سخت گیری می کنن که جوابش را یافتم :))

یه کاری رو قراره با دوستام شروع کنم که بعدا می گم :)))

 

خیلی وقت ها این طالع بینی درست درمیاد. عجیب نیست؟

 

موافقین ۱ مخالفین ۰

سیوگیلیم :))

اسم نامزدم رو تو گوشیم sevgilim سیو کردم. یه بار که گوشیم زنگ می خورد فاطمه بهم گفت. گفتم کیه گفت نوشته سیوگیلیم. گفت یعنی چی؟ صدف گفت سیوگیلیم چیه 😂😂😂سوگیلیم تو ترکی یعنی عشقم. اینو از آیناز یاد گرفتم(دوست صمیمیشه)

این شد که هر موقع گوشیم زنگ خورد میگن سیوگیلیم بیا گوشیت :)) و بچا ها نامزدمو با اسم سوگیلیم می شناسن. مثلا می گم سوگیلیم فلان کارو کرده.

اینجا هم قراره سوگیلیم صداش کنم:)))

 

امروز داشتم با سوگیلیم صحبت می کردم یه چیزی گفت. گفتم کجا رفت اون پسر خجالتی ای که خواست دستمو بگیر هزار بار رنگ عوض کرد تا پرسید می شه دستتو بگیرم؟ 😂❤ 

بعد از دیدارای اولمون گفتیم که بهش فک می کنم خیلی دور به نظر می رسه :)))

الهییییی :)) چقد گوگولی بودیم :))

 

 

 

می گه امروز رفتم سر کار بعد اومدم خونه برا ۵ نفر شام درست کردم (ماکارونی خوشمزه به قول خودش). بعد ظرفا رو شستم. بعد هم رفتم باشگاه کلا در حال بازی بودم. بعد اومدم خونه دوش گرفتم بعد لباسامو شستم.میوه شستیم خوردیم. بعد هم کفشامو واکس زدم. بعد هم به تو زنگ زدم.

ناراحت هم بود که نمی رسه درس بخونه :))

می گم قربونت برم که انقد مرد زندگی ای تو :)))))

نگفتم بهش که من از بیرون میام لباسامو میندازم رو تخت. شبم چون حال ندارم جمعشون کنم رخت پهن می کنم تو حال می خوابم. لباسامم جمع می کنم رفتم خونه بندازم لباسشویی 😂😂😂 (زن زندگی :)))))

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

تف

هم اتاقیم خیلی حساسه و من متنفرم از حساس بودن.

زود ناراحت میشه هم اینکه یه کاری میگه باید همون موقع انجام بشه.

چند روز پیش روز نظافت بود، من طی کشیدم. دیوارای اشپزخونه رو تمیز کردم. مبل رو شامپو فرش زدم. شوفاژ تمیز کردم. بعد موقع کار سرم خیلی محکم خورد به شیر فلزی ضعف کردم. یخ گرفته بودم. همون موقع نامزدم زنگ زد. دلم این چند روز پر بود انگار؛ زدم زیر گریه. بعد که گریه ام بند اومد سردرد داشتم. این هی میگفت یه تیکه جا مونده وظیفه سعیده است جارو بزنه. همه رفته بودیم که بخوابیم. می گفت نه قبل خواب جارو بزن :///

 

تقسیم کار نکردیم. مثلا هر کی یادش اومد آشغالا رو می بره. یا هر کی حوصله داشت ظرف می شوره. بعد گیر داده که مشخص کتیم کی کِی ظرف بشوره. ما همه با روش قبلی راحت تریم. یا پنج بار بهم گفت سری بعد آشغالا رو تو باید ببری. پنج بار گفتم باشه.

بعد روزی که برگشتم شهرمون پنجشنبه رود. کیسه پر آشغالو گره زدم که ببرم. یادم رفت. همه رفته بودن این دختره تنها بود. شنبه که برگشتم آشغاله تو همون وضعیت بود. (بابا حساس :)))))

 

 

امروز صبح عجله ای رفتم. یدونه ماهیتابه نشسته گذاشتم رو اپن. ظهرم اومدم گرفتم خوابیدم. بیدار شدم داشت می گفت ظرفتو نشستی. حالا خوبه قبل خواب آشغال کلوچه و لیوانشو از تو حال جمل کردم خودش خواب بود. کتاباشم پخش و پلا

 

الانم اپن پر از وسایله. بعد گفت جمع و جور کنین دیگه. همش وسایلای سعیده است. به خدا فقط یدونه اش مال من بود :|||||

 

 

 

 

دختر خوبیه در کل. فقط این اخلاقش رو مخمه. که حس می کنه خودش کوزتی کرده برام من هیچی. حرفی هم نمی زنم ولی این سری دیگه میزنمش :////

موافقین ۱ مخالفین ۲

دانشجویی

۳۱ شهریور ۹۸ برای اولین بار اومدم آمل. برای ثبت نام دانشگاه. با صدیقه اهل گیلان آشنا شدم و یک پانسیونی رو اجاره کردیم. صدیقه یه دختر ساده و خجالتی و مهربونه. حساس و زودرنج هم هست.

۶مهر ۹۸ اولین شبی بود که دور از خانواده و در شهر غریبی سر بر بالین نهادم :)))
اولین نفری که باهاش آشنا شدم کیمیا بود از تهران. بعدتر دیدم که چقد خوش اخلاق و خنده رو و دوست داشتنیه.

وسایلامو چیدم و چای دم کردم.
خسته بودم و خوابیدم. بیدار که شدم صدف و زهرا رو دیدم که هر دوشون رو روز ثبت نام دیده بودم اما حرف نزده بودیم. زهرا مال واحد پایینی بود.
از صدف بخوام بگم دختریست با لباس ها و ظاهری پسرانه. رفتاری مشتی، بامعرفت و خوش اخلاق و خنده رو. دوست داشتنی ترین عضو خوابگاه. زهرا هم دختر خوبیه ؛ خیلی نمیشناسمش.

دقایقی بعد صدیقه و خانواده اش اومدن. دقایقی بعدترش فاطمه که از شانسم تقریبا هم شهریمه. دل نازک و بامزه است. روزی نیست که از دستش قهقهه نزنم.

روزی که خواستم بیام خوابگاه به نامزدم گفتم استرس اینو دارم که نکنه هم اتاقیام خوب نباشن؟ گفت نترس. آدمی که خوب باشه هرجا می ره به آمای خوب بر می خوره.
نمیدونم آدم خوبی هستم یا نه ولی خیلی خوشحالم که هم اتاقیای خیلی خوبی دارم. (ماشاالله :)

باید از خاطره هامون بنویسم. نکنه یادمون بره این روزا رو :) گریه هامون، خنده هامون، دلگرمی دادنامون، ترسیدنامون... خیلی چیزا

موافقین ۱ مخالفین ۰

خوشحالم که می شناسمت

 

نامزد من یه قل همسان داره که همزمان با ما نامزد کرد. داشتیم با نامزد برادر نامزدم که می شه جاریم درمورد اینکه واسه تولدشون چی کار کنیم صحبت می کردیم و به این نتیجه رسیدیم که چقدررر اخلاقا و عادت هاشون شبیه همه و ما چقد تو این مدت خوب شناختیمشون.

ذوق کردم همینجوری الکی بابت همین پیام.

 

 

اگه درمورد نحوه سورپرایز کردن و کادوهایی که آقایون ساده و بی ریا دوست دارن ایده ای دارین خوشحال نی شم بگید :)))

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

سوال

چجوری یه احمق بی عرضه  بی شعور بی مسئولیت حال به هم زن نباشم؟هوم؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

دانشگاه

ایشالا چند روز دیگه می رم آمل مستقر بشم.

آملی داربم اینجا؟ :)))

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

شهریورمون

چند وقتی بود گوشای پدرم اذیت می کرد. چند تا دکتر رفت و درنهایت قرار شد بره مشهد عمل بشه. شنبه ی همین هفته رفتن. دوشنبه عمل شد. سه شنبه اومدن.

تو این چهار روز درک و شعور و مسئولیت پذیری که از برادر چهارده ساله ام دیدم واقعا خوشحالم کرد. هر روز صبح زود وقتی خواب بودم نون داغ می خرزد صبحونه آماده می کرد.

مغازه بابا رو هم اداره می کرد.

بعضی مواقع آشپزی هم می کرد، خریدای خونه هم که با خودش بود و...

دوشنبه شب شوهرخواهرم رفت مشهد که ماشین بابا رو برونه. خواهرم و خواهرزاده ام اومدن که شب رو خونه ما باشن. خواهرم می گه خواهرزاده ام میل اینکه صبح زود بیدار می شه و مز خواد خواهرم رو بیدار کنه. داداشم تو خواب صداش می کرده محراب بیا اینجا. بیا بشین رو شکمم بازی کنیم. مامانتو بیدار نکن.

 

‌از وقتی مامان بابام اومدن وقت سر خواروندن نداریم. کلی مهمون اومدن عیادت بابام(گوشش رو کندن، پرده گوشش رو بخیه زدن، دوباره گوشش رو گذاشتن سر جاش 😣).

 

چندسالی هست بابام عموم رو آورده مغازه کنار خودش. داداشمم کمک دستشونه. این چند وقت زن عموم بستری بود، بابام هم که عمل شد برا همین محمدامین می چرخوندش. دیروز از صبح تو مغازه بود خوشحال اومد گفت امروز فروشم خیلی خوب بود. عصر رفت باشگاه والیبال. اومد لباسشو عوض کرد رفت پینگ پنگ. 

دیر کرده بود ولی انقد مهمون داشتیم هیچ کاری هم نکردیم. گوشی هم نداشت.

‌۸:۴۵‌ باید خونه می بود. ۹:۳۰ داییم زنگ زد گفت نگران نباشین (داداشم) تصادف کرده آوردمش بیمارستان چیز خاصی نیست. دفترچه بیمه اشو بیارین. حالش هم خوبه.

همون موقع عموم اینا بلند شده بودن برن، قرار شد عموم و زن عموم و مامانم برن بیمارستان که امون موقع کلی مهمون اومد بعد زن عموم به مامانم گفت بمونه. زنگ زدن با داداشم صحبت کردن خوب بود. خلاصه ساعت دوازده شب داداشمو از بیمارستان آوردن.

خدا رو شکر نه شکستگی داره نه خونریزی نه آسیب جدی فقط زخمی شده. 

 

‌داییم می گه داشتم می رفتم خونه دیدمش. رفتم جلوتر دیدم از آینه بعل دیدم یه تصادف شدید شده. برگشته ببینه چی شده دیده داداشم افتاده کف خیابون. کروکی کشیدن؛ اگه داداشم یکم سرعتش بیشتر می بود(،در حد دو ثانیه زود رسیدن) می رفت زیر ماشینی با سرعت بالا  و له می شد.

 

دیشب که شنیدم تصادف کرده تو جمع خونسرد بودم. سریع اومدم تو اتاقم زار زدم. همه اش داشتم فک می کردم که چقد این مدت همه ازش تعریف می کردن :)

تنها خواسته ام از خدا سلامتی خودم و ادمای نزدیکمه که هیچی سخت تر از دیدن آسیب دیدنشون نیست.

 

 

‌فامیلمون چشم خورده انگار. دو تا از زن عموهام با حال بد بستری ان. بابام و داداشم اینجور. پریشب که خاله ام اینا اومدن عیادت دم در زنگ زدن دماغ پسرخاله ام شکسته باید فوری عمل شه. پسر داییم هم همین چندروز پیش عمل شد. منم که هر لحظه دارم درد ریفلاکس معده رو تجربه می کنم.

حالا زنداییم که یه ماه پیش عمل شد و... رو نمی گم :))

شوهرخاله ام هم عمل شد =)

 

 

‌ 

موافقین ۱ مخالفین ۰