دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
#سهراب_سپهری

کلمات کلیدی
آخرین مطالب
  • ۱
  • ۰

پاییز فقط اون موقع که میگی وای بارونه؛میدویی رختارو جمع کنی:)))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

اپیزود16 رادیو چهرازی



بسم الله الرحیم


برنامه های ما الان یاد بعضی نفرات در گردش فصول میشه...


پاییز که می شه ما بی‌اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو می آد، تو یه روز، مثه بهار و بقیه.


 صپ زود بیدار می شی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می کند... مام مثه عوام الناس، مثه سیاوش قمیشی و کریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف می آد. به جمشید می گیم سرمرگی مهمون نمی خوای،دلمون گرفته؟ می گه بابا کجاش دلگیره، نیگاه نارنگی ها رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن می گه، خرمالو رو ببین. می گم جمشید نارنجی چیه؟


مهر، آبان، وای از آذر! چه جوری بگذرونیم امسال رو؟


تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش می آد. راه می ره می گه دنیا یعنی محاسن پاییز.


می گم خب چارتا مثال بزن از این محاسن.


می گه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در می آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حض می کنه!


می گم اولن چشت رو در می آرما، دومن این که نصفش معایبه! حیف تابستون نبود که همه ش لخت؟


یه چای می ریزه میذاره جلومون می گه حالا دلبر هیچی، شبا رو چی می گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه ش شب دیگه؟ نصف روز غروبه.


می گم آقا ما دو ساعت شب بسه مونه! زیادم هست. می خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه! یه چراغی می ذاریم اون گوشه، تاریک روشن می شینیم ستاره میشماریم تا سحر چه زاید باز.


می گه چای از دهن افتاد.


جمشید اگه پاییز اینقدی که تو می گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی می شه؟ همه به این زرد نارنجی نیگاه می کنن، حال شون جا می آد، چرا ما بلد نیستیم؟


چرا همه رفته بودن هاشون رو می ذارن واسه پاییز؟ چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده؟


جمشید یه سیبیله نازک داره، سفید شده، خیلی ساله این جاست! همه ی پاییزای آسایشگاه رو دیده.


می گه این درخت بزرگ نا نداره، وگرنه بهت می گفتم پادشاه فصلا یعنی چی؟


می گم جمشید یادته هشت ده سال پیشا یه زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بنا گوش در رفته و رو می گم. واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب بهم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی در رو با لگد شکست رفت تو، دید دست هم رو گرفتن تیکه و پاره رفتن که رفتن. پاییز نبود؟


یه قلپ چای می خوره می گه آره یادمه!


جمشید اون یارو که ته راه رو می نشست، سرش رو می کرد تو حقوق بشر چی؟ همین وقتا بود دیگه، بهش می گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی زد، هی فقط یواش می گفت همینه آبرو! لاغر بود، اصلن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطیه ما، یادته در حیاط رو زدن رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود، پاییز بود بابا!


...


جمشید پا می شه می ره کنار پنجره، فکر می کنه ما حالیمون نیست. هر سال همینه کارش.


می گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون پاره می شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رو یادته رشید بود، دستش رو تکون می داد، با عینک و سر فرفری وسط راهرو می گفت لبت کجاست که خاک چش به راه است؟! یه بارم خیال کردیم واسه دلبر می خونه نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود، هر چی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود، همین وقتا بود جون تو که دیگه از نونوایی برنگشت. آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبودن پشت شیشه که خودسر شده، اشتباه شده باهاس ببخشین. آدم چطوری به دلش حالی کنه که اشتباه شده ؟


 


جمشید نشسته رو زمین کنار دیوار، تکیه داده به دیوار، خیره به روبرو، عین هر سال. می شینم کنار دستش پای دیوار، می گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو! دو تا پر نارنجی می ذاریم کف دستمون، دراز می کنیم جلوش بیا تو هم بزن. یارو غریبهه می گه چیه با کی کار داری؟ می گم جمشید خودتو لوس نکن بابا، نارنجی رو بزن بلند شو بریم تو حیاط. می گه جمشید کیه بابا دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافت رو! خودتم برو پی کارت.


«اللهم صلی علی محمد و آل محمد»


نشسته تکیه به دیوار. می گم اگه نیای تنها می رما! تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هر چی در زدیم وا نکرد. نشسشت کنار دیوار خیره موند تا پاییز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم ببخشین چرا اسم جمشید رو توی کاغذتون ننوشتین؟ گفت جمشید کدوم بود؟ گفتیم همون که تولدش آبانه! حالام آبانه دیگه، پس چرا نیست؟ اینم پاییز. 


جمشید می گه یه چایی دیگه بریزم؟ می گم چای نمی خوام، بیا بشین پاییز خیلی یادتو می کنم. از پنجره اتاق می بینمش وسط حیاط زردا و نارنجیا رو با پا هم می زنه. می خنده، می خونه: پادشاه فصل ها پاییز.


 


محشر ترین :))

  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

تشنه تر از علی اصغر

تو سیراب شدی

زمین دلتنگت شد

زمان تشنه ات:)🏴♥

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

یوشابه

جیحون میگه یوشابه نخوری استخونای بدن رو پودر می کنه.

آخرین قلوپ نوشابه اش رو میخوره میگه:

تازه یوشابه بخوری دندونات میریزه:))


می گیم خودت چرا می خوری پس؟

میگه می خوام اسراف نشه نریزیم دور.

شما نخورین مریض می شین :)))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

چجوری لعنتی؟

چجوری میتونه یجوری ترسناک و عصبی نگام کنه که تن و بدنم بلرزه و چند دقیقه بعدش انقد دلبر نگاه کنه دلم بلرزه؟


پ ن:عاشق و اینا نشدما این دل لرزیدنه برای نشون دادن نوع نگاهش بود :))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

آخ بمیرم برا دستات

عصر که جای آمپول روی لثه ام درد می کرد؛ترجیح دادم بخوابم.
مامانم بیدارم کرد گفت میره خونه خواهرم بیدار شو تلفن زنگ زد جواب بدی.
نگو محراب خواهر زاده ام دستش بریده ۷ تا بخیه خورده(از سنش بیشتر.۶ماهه است)
امروز برا ناهار خواهر اولیه ام خونه خواهر دومم دعوت بودن.
خواهر۱ ساعت ۲.۵ از اداره میرسه خونه خواهر۲ میبینه اومدن پایین بعد با هم رفتن بیمارستان بخیه زدن.نگو محراب رو تو روراک گذاشتن محراب هم رفته سراغ تنور گازی(که آلومینیومیه و یه قسمتاییش برنده است)دستش کشیده شده بهش :((
بنده خدا خواهر۲ سالاد و همه چی رو آماده گذاشته بود ولی ساعت ۶ ناهار خوردن :(
______
یاد ۲۰_۲۳تیر امسال افتادم که مشهد بودیم و همون موقع هم خواهر۲ اثاث کشی داشت.تو خونه جدیدشون داشتن جارو می کشیدن که محراب رو میذارن تو اتاق و درشم می بندن صدا اذیتش نکنه.در خراب بوده و گیر میکنه محراب بنده خدا جیغ و گریه از اینور مامانش گریه می کرده.درو هر کاری کردن باز نشده.حتی سعی به شکستنش کردن.ساختمون بغلی داربست و اینا داشته و کارگرا کار می کردن از پنجره رفتن تو در از داخل اتاق باز شده ولی خیلی بد بود تا در باز شه :(
______
ان شا الله خوب شه سریع :):
بمیرم برا دستای تا آرنج پانسمان شده ات :):


  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

شهرزاد

سلام.

چند روزه شهرزاد نگاه می کنم. به قسمت ۸ و ۹ و ۱۰ که رسیدم فهمیدم چقد این شهرزاد پدر شوهر ماهی داره.

خدا نصیب همه دخترای بیان کنه.

یعنی انقد حامی،انقد محکم :))

سریال شهرزاد همون فصل اول پروندش بسته شد و اول خواستم نبینم فصل دوم رو اما به خاطر شخصیت شهرزاد نگاش میکنم هاشم خان دماوندی دومین شخصیت مورد علاقه امه.


فصل دومش ضعیف تر از قبل عمل کرده.

یکی از بازیگراش هم عوض شده :/


از نظر بازی پریناز ایزدیار تو این فصل گل کاشته و تا قسمت ۱۰ هیچکسی به پاش نرسیده.

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

ای دریغا




انتظار بی جاییه که منی که هیچوقت پست و استوری غم دار و... نذاشتم دوستام بفهمن یه مرگیم هست.بفهمن حالم خوب نیست.
وگرنه که بفهمن حالم خوب نیست همه سعی می کنن کمکم کنن(ارواح عمم:))
  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

مرسی بیان



مرسی بهترین^_^🌹

حالا نه اینکه فک کنم چون من گفتم این مدلیش کرده باشنا نه فقط چون اونی که می خواستم شد خوشحالم.

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

نامه به مامان:))

نامه به مامان رو بشنوید :)


شماره‌ی نامه: نامشخص

گیرنده: مامان

سلام!

شاید تعجب کنی که چرا الان ، چرا من ، و چرا نامه‌نوشتن و واسه حرف‌زدن باهات انتخاب کردم. راستش..نوشتن واسم راحت‌تر از حرف زدنه ولی امیدوارم یه روز اونقدر قوی بشم که اصن نیازی به کاغذ و قلم نباشه..! بشینم  جلوت و غرق شم تو آرامش دریای چشمات و.. صاف و پوست کنده برات قصه ببافم! قصه‌هایی از جنس واقعیت..قصه‌هایی که تاحالا هیچ‌وقت واسم تعریف نکردی..! بعد ، قصه‌هارو مثه شال‌گردن بپیچم دور گردنت تا سرمای زمستون این دنیا کار دستت نده..!

راستش‌‌..مامان..من دلم واست تنگ شده! میدونم مسخره‌ست..میدونم گیج‌کننده‌ست..ولی من دلم بی‌پرده و رک داره داد میزنه که " من مامانمو میخوام"! میگه مامانمو میخوام تا مثه بچگیا خودمو بزنم به مریضی و یه لیوان دمنوش بدی دستم..

تا تو کوچه بدو بدو کنم و بهم بگی "مراقب باش بچه"!

آره.. آره من دلم واسه نگرانیاتم تنگ شده..!

کاش میشد ازت بخوام باهام الاکلنگ‌بازی کنی.. یا انقدر محکم تابم بدی که بازم حس کنم میتونم ستاره‌هارو از باغچه‌ی آسمون بچینم..!

مامان کاش میشد بازم خودت شبا موهامو شونه کنی! انگشتاتو با عشق ببری لای گندم‌زار موهام..

هنوزم صدای لالایی‌ خوندنت تو گوشمه!

یادمه میخوندی:

لالایی کن گل زیبای مریم

همیشه با توام تا روز مرگم

لالا لالایی کاش بازم بخندی

تویی که مثل ماهِ شب قشنگی!

مامان.. من بزرگ شدم..ببخش منو برخلاف خواسته‌ی تو بزرگ شدم..

بهم میگفتی بزرگ نشو تا رویاهات همیشه‌ی همیشه زنده بمونن..

تا شهرشکلاتی هیچ‌وقت ذوب نشه

تا آبنباتا شیرین بمونن

تا پریای قصه هیچ‌وقت هیچ‌وقت اسیر دست هیچ گرگی نشه!

ولی همشون از بین رفتن!! از بین رفتن و من موندم و تلخی واقعیت..واقعیتی که مزه‌ی زهرمار میده! واقعیتی که بدون گرمای آغوشت طولانی‌ترین زمستون عمرمه!

مامان..بیا تموم تقویما و ساعتارو بریزیم دور!

یبار دیگه بچه شم..یبار دیگه جوون شی..!

اصن قول میدم! قول میدم تا ابد تو قبلنا بمونیم..تا ابد..

همونجا بمونیم یا دیگه هیچ‌وقت هیچ‌وقت هیچ‌وقت به "حال" برنگردیم!

بامداد ۲۰ شهریور ۹۶

متن و خوانش: بهاره مطلبی

@littlebittleme


بهار صداش و قلمش خوبه،خیلی


  • saeede sa