دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
#سهراب_سپهری

کلمات کلیدی
آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

سمت آبی آتش

۱.درمورد پست قبلیم؛ تو حرفایی که زدم از فیلم چیزهایی هست که نمیدانی کمک گرفتم، اینجوری:

اول خواستم به سبک فیلم چیزهایی هست که نمیدانی برات بنویسم یه چیزایی هست که نمیدونی ولی خب اگه فیلمو ندیدی خیلی مسخره به نظر میاد...


۲.کتاب "سمت آبی آتش" رو بارها شروع کردم و چند صفحه که خوندم ول کردم. نه به این خاطر که کتاب بدیه. حجم عاشقانه اش انقدر زیاده که برای من احساساتی عاشق نشده سنگین. گفتم یه روزی با یه دوستی، یه کسی میخونم.


بعد از این قضایا یهو دلم خواست این کتابو بخونم و چندصفحه که خوندم دیدم خدای من!!!! انگار این کتاب برا من نوشته شده...
سه چهار صفحه در مورد ابراز علاقه و پیشامد های بعدش بود
بعدش هم دو صفحه درمورد فیلم چیزهایی هست که نمیدانی =)))


حالا این قسمتاشو میذارم براتون. ولی آخه مگه میشه انقد مرتبط؟
  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

در ادامه پست قبل

بهش پیام دادم

هنوز ندیده

استرس دارم

دوس دارم جیغ بزنم از شادی، غم، استرس و همه چی =)


دعا کنید برام

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

حالم از اینکه نمیتونم افکارمو کنترل کنم بهم میخوره.

همه میدونن من مشکل تمرکز ندارم اصن ولی یه هفته اس یه خط درس میخونم اندازه پنج صفحه فکر می کنم و نصف افکارم به یه نفر ربط داره.

همونی که پست 1 و 9 مرداد،13 شهریور،31 و 23تیر،29 فروردین و شاید 18 خرداد وبلاگم مربوط به اونه.

حتی اینکه همین چند پست قبلتر گفتم به کدوم رشته علاقه دارم هم سرچشمه اش خودشه.


بهش فکر نمیکردم.

یه جا یه عکسی دیدم که تا الان بهمم ریخته.

تمرکزی ندارم.

کلی امتحان دارم

و کنکور...



عنوان پست گویای افکارمه...




کاش میدونست و تکلیفم روشن بود!

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

هوو

سلام.

من به دوستی دارم که از ۱۳ سالگی باهمیم و سال پیش مخصوصا اوج صمیمیتمون بود. از قضا سال پیش کسی اومد تو کلاسمون که با دوستم صمیمی شد. اوایل اصلا حس بدی نداشتم ولی از وقتی دیدم واقعا معنی عزت و احترام رو نمیدونه از چشمم افتاد. کسیه که به خاطر اینکه مامانش گفته درس بخون و این حال نداشته و باز مامانش اصرار کرده رکیک ترین فحش ها رو به مامانش میده. روز به روز داره بدتر میشه. و من چون ازش خوشم نمیاد دوس ندارم باهاش باشم و از اینکه آویزون کسی شم هم بدم میاد. حالا این خانم عین کنه دوستمو با خودش همراه میکنه و تا همراهیش نکنه ول نمیکنه.(برا بیرون رفتن و خیلی چیزا) و خب رفتار متضاد ما در آویزون بودن و نبودن باعث میشه تایم زیادی رو با هم بگذرونن و من این چند ماه حس زنی رو دارم که شوهرش زن دومی گرفته و رسما غصه میخورم. و اینکه به خودم اجازه نمیدم دلخوریمو بروز بدم چون دوستم ملک شخصی یا چیز دیگه نیست که بگم مال منه ولی خیلی اذیت می شم.

امروز به اتفاقاتی افتاد که فهمیدم شاید وقت زیادی رو با هم نگذرونیم ولی دوستم دیدش به من با احترام و ایناست.


حالا اتفاقی چتشو با یکی خوندم که از دوستم درخواستی داشت که باعث ناراحتی من می شد.

بعد دوستم قبول نمی کرد.

طرف با کلی اصرار گفت سعیده نمیفهمه.

دوستم جواب داده قرار نیست چون نمیفهمه هر کاری خواستم انجام بدم.

باز اصرار

سری آخر جواب داده من دوستمو نمیفروشم.



روزایی که این دختره نمیاد مدرسه من خیلی حس خوبی دارم (هرچند روزایی هم که میاد مدرسه نمیاد سر کلاس و تو حیاط میشینه چون از درس و مدرسه خوشش نمیاد)



هنوزم وقتی دوستم زیر پستایی که نوشتن رفیقاتو تگ کن من و اون دختره رو تگ میکنه خوشم نمیاد :(((

فقط منو تگ کنه :(


حالم از این فکرام بهم میخوره :(

  • saeede sa
  • ۱
  • ۰

عینک

48 ساعت از وقتی که عینکم آماده شده میگذره و انقدی که فکر می کردم کار آسونی نیست عینکی بودن ولی عاشق عینکم شدم=))))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

نمایشگاه کتاب

سلام. کلی اتفاق ریز و درشت افتاده که میخواستم بنویسم ولی خب نشد.

یهو دلم تنگ شد برا این فضا =)

دیروز با بچه ها قرار بود بریم نمایشگاه کتاب،نرفتم. بچه ها رفتن دست خالی برگشتن.

امروز با خونواده داییم رفتم. از ازدحام مردم جلو غرفه گاج و نشرالگو نگم که قابل گفتن نیست.

تو صف که نه، بین مردم گیر کردیم برا خرید کتابای نشر الگو یه پسر دوازدهمی که کنارم بود دید دارم اذیت میشم و اونم اذیت می کنم با وول خوردنا و سر و صدام گفت چی میخوای بخری؟

من و دختر داییم بهش گفتیم و کلی معطل ما شد و گرفت برامون، کتابایی هم که میخواست نبودن، رفت.

رفتیم غرفه گاج یه ساعتی معطل شدیم چون میخواستن کتاب بچینن و اینا، باز دیدیم اون پسره خیلی جلوتر از مائه،لیست کتابامونو دادیم بهش بنده خدا باز با چه سختی برا ما کتاب گرفت. البته فقط یه کتابی که میخواستیم بود. همراه لیستا خواستم بهش کارتمو بدم گفت حساب می کنم. بعد هم کارتشو داد گفت عکس بگیر بعدا میفرستی (این یه قلمو کمتر کسی اعتماد می کنه) و خب نقد دادم. اسمش صالح بود. با زن داییم حرف زد تا آدرس خونه اشو هم فهمیدیم.😐😂

همه جا لطف کرد واقعا. بعد دختر داییم خوب بود کارش داشت اسمشو بلد نبود صداش کرد متوجه نشد با انگشت به شونش میزد هی (بیشتر از یه انگشت نمیشه چون نامحرمه=)))


قبل رفتن دوستم که دیشب رفته بود گفت اگع جا دارین منم بیام. جا نبود. رسیدیم دیدم دم در دنیا و زهرا وایستادن میگن چقد دیر اومدی :/ مشاور و دبیرامم بودن. یه جا هم دبیرم داشت میخرید داد زدم برا منم بگیر( نمیشنید)

تو اون شلوغی حتی آخوندا هم محرم شدن و اینا. اوصاعی بود برا خودش😆



مکالمه دو تا پسر کناریم:

+این فروش اینترنتی داره؟

-آره.

+تخفیف هم داره؟

-آره.

+پس چرا اینترنتی نمیخریم؟

-چون اوسکولیم.

-آره :|||

و از صف خارج شدن و رفتن😂😂

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

این سوال رو استوری کردم. جواب داد وقتی نتونستم فراموشش کنم...


شما هم بگید.

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

قد بلند مو مشکی

موهاش بلند شده.از رو عکسی که گذاشته فمیدم. سیبیلاشو هم نزده.

براش این عکسو فرستادم. میگم امیدوارم الگوت برای مو بلند کردن و سیبیل گذاشتن این نباشه پسر :))

میگه ای تووووف :)))))

  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

خون!

نوشتنش خوب نیست یا هر چی. من اینجا رو ساختم تا بنویسم.

اینبار درمورد چیزی که شاید با خوندنش بگین ایی یا هرچی فقط الانی که مامانم خوابه و دوستام هم آفلاین مجبورم.

چند روزی بود داشتم از غصه میمردم و هیچ دلیلی برای این ناراحتی نداشتم و این بیشتر حرصم میداد.

امروز که با وحشت از دیدن شلوار خونیم بلند شدم مثل هربار استرس گرفتم ولی خوشحال شدم. خیلی چون از این بی دلیلی واسه این ناراحتی و بی حوصلگیم یه دلیل پیدا کردم.

هیچوقت خونریزیم اینطور نبوده. پر درد و هر لحظه خروج چیزی از بدنم و خالی شدن شکمم و ضعف رو حس می کنم. هر کدومش به تنهایی حس خوبی نداره و حالا..




این شرم و حیا و پنهون کردن اینجور قضایا نمیدونید چه استرس و فشاری رو به دخترا وارد می کنه. اینکه بعضی وقتا میبینی ملحفه ات پر از خون شده و قبل از اینکه کس دیگه ای ببینه تمیزش کنه.

کاش راحت تر بود.



پستای قبلو بخونید که قشنگن.



  • saeede sa
  • ۰
  • ۰

مبهوت

یه کانال پیدا کردم که مجبور شدم کلش رو تو چند ساعت بخونم بس که خوب بود :)) اینم آدرسش @hemmatachannel

ادامه مطلبو بخونین و از دست ندین. میذارمشون اینجا.تو پست های بعدی هم.

آخ که چه خوبه نوشته هاش.



دلم میخواست می‌بودی؛

پشتِ تک تکِ تلفن‌هایی که پاسخ می‌دهم،

لابه‌لای تک تکِ صفحاتِ کتابی که می‌خوانم،

 در ریز و بمِ تک تکِ صداهایی که می‌شنوم.


اما نیستی،

خدا می‌دونه پشت کدوم تلفن،

لایِ کدوم کتاب،

نزدیکِ کدوم صدا،

ایستاده‌ای.

___________

زیبایی تو چهره‌ست، تو گیسو، تو صدا، تو سکوت.

__________

مثل زیباترین زن جهان

هنگامی که

رو در رویِ آینه‌ای

اولین شکستگیِ پیشانیِ بلندش را

می‌بیند.