دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

دیوِ دلبر :)))

دیوانه چه می دانی :)

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
#سهراب_سپهری

کلمات کلیدی
  • ۰
  • ۰

راهیان نور

می خواهند ما را ببرند کرمانشاه،راهیان نور مثلا :)

تصمیم گیری برای رفتن یا نرفتنم را به عهده ی خودم گذاشتند و این را به عنوان دو راهی های بزرگ زندگیم تا۱۶سالگی ثبت می کنم.

در مدرسه ی جدید اکیپ به رسمیت نشناخته شده ی سه نفره ای هستیم متشکل از من و سوگند و میترا که با اکیپ ۵نفره ی دیگری جور شده ایم.

سوگند از رضایت نسبی خانواده اش متعجب است.

میترا از نرفتنش ناراحت است و با قیافه ای حسرت بار به بقیه ی بچه ها نگاه می کند.

نفیسه از رفتنش می گوید و این کن سفرهایش برای مسابقات زیاد است و نبودنش در خانه عادی

 زهرا دودل بود اما با حرف های بچه ها سریع بله را گفت:)

راحله خوشحال از اینکه مسئولین شرط پدرش را قبول کرده اند قیافه ی افسرده اش را کنار گذاشت.

گلناز می خندد:راهیان گور 

رفتن عاطفه به تعداد بچه ها بستگی دارد.

کلی دلیل برای رفتن و کلی دلیل برای نرفتن دارم.

بعد از یک روز کلنجار رفتن با این موضوع و غر زدن که کاش پدرم یا میگفت برو یا نه؛ بالاخره تصمیم گرفتم. آخر مگر چندبار دبیرستانی می شویم و چندبار همه باهم می رویم اردوی راهیان نور؟

بازم دو دلم :|

  • ۹۵/۰۷/۱۲
  • saeede sa

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی